

براي جستجو در تمام مطالب سايت واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد :
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin

|
فالنامه
|
|
|
براي تبادل
لوگو ابتدا لوگوي ما را قرار دهيد،سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تا ماهم
همين کار را بکنيم.

اطلاعيه هاي سايت :
به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم
در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد . براي آگاهي از امكانات اين وبلاگ
خواهشمندم كه تا آخر صفحه اين وبلاگ را مشاهده نماييد .
:: حرفهای مدیر
دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو

:: اشک حسرت
کلام یاسمن فرصت بده تا .... کلام یاسمن
..... کاش خاموش شوی
..... کاش دقیقه ای خاموش شوی
..... کاش حرف نزنی
که من این نوار را شنیده ام..... و از بر کرده ام
پس تو را به پروردگار جهانیان، دوباره این ساز را کوک نکن
..... به پیکرت فرصتی بده
تا هر شعر عاشقانه ای که می خواهد .... بگوید
و هر بیتی را که می خواهد بگوید
از شعر اشتیاق
..... به رخسارت فرصتی بده
تا مرا به دلربایی خود گیج کند
و مرا به نقرهء خود تن بشوید
و شامگاهان ....
...... کلامی چند از کتاب یاسمن بر خواند
..... به گیسوان خود فرصتی بده
تا هزاران هزار سال بگردد
..... بر گرد زمین .... یا گرد من
..... به عطر خود فرصتی بده
...... تا با شجاعت و
...... تند روی تمام
احساس خود را بیان کند
که عطر... کلید یقین است
..... به دهانت فرصتی بده
تا همهء گرسنگان را ...... زرد آلو ..... و گندم ..... و سبد هایی لیمو
..... ارزانی بدارد
..... به نار سینه ات فرصتی بده
تا زنجیرش را بگسلد
...... و سپاه طغیانگران را رهبری کند
..... به میان و کمر خود فرصتی بده
..... تا مرا فرهیخته و..... جهاندیده کند
و این احساس را در من پدید آورد
...... که به تمدن متمدنان منسوبم
کاش خاموش شوی
کاش دقیقه ای خاموش شوی
که جز مادینگی، همهء زبانها دروغ است
همهء بلاغت دروغ است
همهء فصاحت دروغ است
همهء سخنرانیها در بستر عشق
وقت هدر رفته ای است
..... و مایهء اهانت عاشقان
خاموش شو....
فصاحت دیرین خود را به کنار بگذار
که سخنان فلسفی به تمامی فراموشم شده است
....... جز کلام یاسمن
...... الا کلام یاسمن
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
من می شناختم او را
نام تو را همیشه به لب داشت
حتی
در حال احتضار
آن دلشکسته عاشق بی نام و بی نشان
آن مرد بی قرار
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود
و گفتگو نمی کرد
جز با درخت سرو
در باغ کوچک همسایه
شبها به کارگاه خیال خویش
تصویری از بلندی اندام می کشید
و در تصورش
تصویر تو بلندترین سرو باغ را
تحقیر کرده بود
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او پاک زیست
پاکتر از چشمه ای نور
همچون زلال اشک
یا چو زلال قطره باران به نوبهار
آن کوه استقامت
آن کوه استوار
وقتی به یاد روی تو می بود
می گریست
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او آرزوی دیدن رویت را
حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت
اما برای دیدن تو چشم خویش را
آن در سرشگ غوطه ور آن چشم پاک را
پنداشت
آلوده است و لایق دیدار یار نیست
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شاید روزی اگر
چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی آید
پرواز را به خاطر بسپار دلم گرفته است خلوت تنهايي هجوم سرد باد پاییز بود و آفتاب تیره و تار
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است...
و احساس میکردم عشق را یافته ام... در پی حضور یک احساس، قالب تهی کرده بودم
نمی دانستم به کجا میروم ...... در گیر و دار یک نبرد بی خبر از همه لحظه ها و ثانیه ها......
در گریز از غربت جاده ها به خلوت تنهایی ساعت صبح پناه می برم
تو دیگر هرگز مرا نخواهی یافت ... چون من به گذر زمان پیوستم......
اي لحظه هاي من...! اي لحظه هاي من
که در آخرين پناهگاه زمان خفته ايد
اي لحظه هاي من
که سازنده و معمار گذشته هاي من بوديد
که اکنون آغوش زمان را رها مي کنيد تا آينده ام را بسازيد
با ظرافت گذر خود چه کرديد با دل بي سوداي من؟
اي لحظه هاي خوب و زيبا
اکنون که ميروم براي سير و سفر
اين آخرين وقار کهنه گذشته ها را مشکنيد
اي لحظه هاي من
که از من گريزانيد
بي شما به استقبال آينده ميروم
بي شما به انتظار آن مي نشينم
که نه مي دانم چيست
و نه مي شناسمش
با شما ميدانم آنچه رفت از دست نمي آيد باز
و آنچه مي ماند
لبخند پشيمانيست
با شما مي فهمم
قصهاي آغاز شد
قصه اي پايان يافت
پس اگر مي خندم يا اگر مي گريم
لحظه اي مي گذرد... غصه ام بي ثمر است
خيال کردم... خيال كردم يه عمر با من ميمونه
گمون كردم واسم يه هم زبونه
نگفته بود پي يه عشق ديگست
تا تحقير بشمو دل بسوزونه
نگفت به فكر فرصتي دوبارست
براي دل بريدن فكر چارست
نگفت به فكر تحقير نگاهام
شكستن غروري پاره پارست
حالا به مرگ من راضي نميشه
مي خواد جون بكنم واسش هميشه
به اون ظالم بگين نفرين اين دل
تا زنده ام به راه زندگيشه
درسته كولي و بي كسو كارم
ولي واسه خودم خداي دارم
براي ديدن روز عذابت
دارم ثانيه هارو مي شمارم
عشق بي سرانجام برو اي نگاه تو بيگانه رنگ
که اين عشق را سرانجام نيست
تو که دل به جاي دگر داشتي
چرا با روانم درآميختي؟
مرا به ياد بياور مرا به ياد بياور
مرا ز ياد مبر
كه انعكاس صدايم درون شب جاريست
كسي نميداند
كه در سياهي شب دشنهاي ست
در پشتم
كه در سياهي شب
خنجريست در كتفم
مرا نديدي
- ديگر مرا نخواهي ديد-
كه پشت پنجره سرشار از سياهي شب
كه پشت پنجره آواز ديگري جاريست
«حميد مصدق»
اعتماد ندارم... آنگاه که با دستانت واژه ی عشق را برقلبم نوشتی سواد نداشتم، اما به دستانت اعتماد داشتم. حال سواد دارم اما دیگر به چشمان خود اعتماد ندارم
باورم نيست که ديگر رفتي رفتنت را ديدم
تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت باد... 
:: جدایی ها
يادم هست، يادت نيست روز پاييزي ميلاد تو در يادم هست تو نيستي ديگه مهم نيست چي بشه
روز خاکستري سرد سفر يادت نيست
ناله ي ناخوش از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر يادت نيست
تلخي فاصله ها نيز به يادت مانده هست
نيزه بر باد نشسته ست و سپر يادت نيست
يادم هست يادت نيست !
خواب روزانه اگر در خور تعبير نبود
پس چرا گشت شبانه در به در يادت نيست ؟
من به خط و خبري از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگويي که خبر يادت نيست
يادم هست يادت نيست !
عطش خشک تو بر ريگ بيابان ماند
کوزه اي دادمت اي تشنه مگر يادت نيست؟
تو که خودسوزي هر شب پره را مي فهمي
باورم نيست که مرگ بال و پر يادت نيست
تو به دل ريختگان چشم نداري بي دل
آن چنان غرق غروبي که سحر يادت نيست
چون
تو نيستي
مهم نيست چي باشه، کي باشه
چون
تو نيستي
خيليا هستن،، خيليا
ولي
تو نيستي...
دلم برايت تنگ شده است از تو جدا شده است ... دلم نه ........
از اين همه آبي ... از اينهمه آسمان که تا زمين چيده شده است .... از اين همه آواي موج که عاشقانه بر شانه هايم مي گذرند ... از اينهمه پرنده که مرا به ياد بهشت مي اندازد .... عبور مي کنم و به سوي آنهمه خاکستري مي آيم ...
قسم مي خورم که با چشمهاي تو ديدم ... با نفس تو نفس کشيدم ... با دل تو گريستم ....
دلم برايت تنگ شده است، شيرين ترين روياي زندگي ... دلم برايت تنگ است و مي دانم به سوي تو باز نمي گردم ...
در اين همه آرامش و زيبايي ... مسخ شده ام .... همه جان شده ام و غرق در اين آواي دل انگيز ... به روياي تو غرقم ...
فکرش را بکن ... مرگ که لحظه اي فرا مي رسد و پنجه در پنجه جانم مي اندازد و از ذره ذره تنم بيرون مي کشد .... و اين من تهي ... اين دل تهي ... اين جان بي تن .... هر يک گوشه اي ...
تن را به خاک ... جان را به آسمان خواهند سپرد .... و دل را ... به فراموشي ....
فکرش را بکن ... همين جا ... همين حال ... که من اينجا همه وجودم را به دست آواي خوش بهشت سپرده ام .... بيايد .... نزديک من بنشيند ... چشم در چشمم بدوزد دستهايش را آرام آرام به سويم دراز کند ... و آنگاه که در جذبه سکوت در روياي تو ام ... ناگاه همه چيز سياه شود .... مثل وقفه ميان دو حلقه فيلم .... آنروزها که شانه به شانه هم چشم بر پرده مي دوختيم و يک لحظه در سياه مطلق فرو مي شديم ... تا باز با شمارش معکوس ... به دنياي رنگها باز گرديم ....
اما اينبار شانه ام نه به شانه تو.... به خاک سرد است ... و مي دانم اينبار که در ابديت فرو مي شوم نگاه تو را جستجو گر و مهربان ... ندارم .... مي دانم که اينبار ... شمارش معکوس ... تا انتهاي دنيا ادامه خواهد يافت .... و انتظار بس طولاني ... و بدون مرگ .... که من اينبار خود مرگم ....
دلم برايت تنگ شده است قرار دل.... و اين .... اينهمه تلخم کرده است باز هم بهت ميگويم... دوستت دارم...
ستاره جون گوش بده باني شده باز تازه ترين ترانمو
فکر تو يادم مي ياره شعراي عاشقانمو
تازه گلامون پرپر
ساده دلامون رو نمد مي خوابن
خاطرخواهامون يکي پشت ديگه
دير نميشه که لو ميرن سرابن
گوش بده باني شده باز تازه ترين ترانمو
فکر تو يادم مي ياره شعراي عاشقانمو
دلم ميگه همين روزا دوباره
پر ميشه آسمون پر از ستاره
هر کسي هر آرزويي که داره
به آرزوش ميرسه باز دوباره
زندگي پستي و بلندي داره
دستِ تو نيست اين رسم روزگاره
عمر سفر بسر مياد يه روزي
خوب و بدش هميشه موندگاره
کاشکي ميشد گذشته هامو داشتم
دلشوره هاشو رو چشام ميزاشتم
بسکي چشام دنبالشن تو ابرا
اسمشو من ستاره جون گذاشتم
دل سپرده به جاده دل سپرده به جاده، بي گناه است. سهم او از قاب پنچره هاي ترک خرده تا ابد منتظر بودن و تسليم نشدن است. اي مسافر ترانه اي شو و بر نگاهش ببار. چون دل سپرده به جاده، هنوز هم منتظر طلوع آفتاب شرقي چشمان توست.
آخرين ديدار است! آخرين ديدار است!
من نگاهم پر اشك
و زبانم بسته
بسته از شكوه تكراري عشق
او باز هم ميخندد
خندهاش شيرين است
با تلنگر، به بيان پيشين
باز هم ميپرسد!
گوئيا باورش نيست كه من
منٍ افسرده و تنها ديگر
ديگر از كوچه تنهايي او
به ملاقات دلش باز نخواهم آمد
بازهم ميپرسد:
من، تو را فردا
به چه ساعت
و كجا
بازهم خواهم ديد؟
بازهم ميپرسد!
و جوابش تنها ديده گريان من است
ته آن كوچه پير
زير گيسوي بلند آن بيد
باز هم ميآيي؟
دستم از گرمي دستش تبدار
ميفشارد محكم
با بيان قاطع
ولي اينبار به لحني ديگر
من تو را خواهم ديد
دل قوي دار
قوي
قوي چون يك مرد
ياد من باش رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم
بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم
یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم
غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم
هم ترانه یاد من باش؛ بی بهانه یاد من باش
وقت گل کردن مهتاب؛ عاشقانه یاد من باش
دستهامان نرسيده ست به هم از دل و ديده گرامي تر هم
آيا هست؟
- دست
آري زدل و ديده گرامي تر، دست
زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان
بي گمان دست گرانقدرتر است
هر چه حاصل كني از دنيا دستاوردست
هر چه اسباب جهان باشد در روي زمين
دست دارد همه را زير نگين!؟
شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست
خوشترين مايه دلبستگي من با اوست
در فرو بسته ترين دشواري
در گرانبارترين نو ميدي
بارها بر سر خود بانگ زدم
هيچت ار نيست مخور خون جگر
دست كه هست
بيستون را ياد آر
دست هايت را بسپار به كار
كوه را چون پر كاه از سر راهت بردار
وه چه نيروي شگفت انگيزي است
دست هايي كه به هم پيوسته است
به يقين هر كه به هر جاي درآيد از پاي
دست هايش بسته است
دست در دست كسي
يعني: پيوند دو جان
دست در دست كسي يعني: پيمان دو عشق
دست در دست كسي داري اگر داني دست
چه سخن ها كه بيان مي كند از دوست به دوست
لحظهاي چند كه از دست طبيب
گرمي مهر به پيشاني بيمار رسد
نوشداروي شفا بخش تر از داروي اوست.
چون به رقص آيي و سر مست بر افشاني دست
پرچم شادي و شوق است كه افراشته اي
لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست
دست گنجينه مهر و هنر است
خواه بر پرده ساز
خواه در گردن دوست
خواه بر چهره نقش
خواه بر دنده چرخ، خواه بر دسته داس
خواه در ياري نا بينايي
خواه در ساختن فردايي
آنچه آتش به دلم مي زند اينك هر دم
سرنوشت بشرست
داده با تلخي غمهاي دگر دست به هم
بار اين درد و دريغ است كه ما
تيرهامان به هدف نيك رسيده است ولي
دست هامان نرسيده است به هم...!
چرا جدايي وقتي آمدم، هواي اين اطراف ابري بود
همه مي گفتند سرما در راه است
گرمي اندام نرم تو
زمستان را بهار كرد
گرم تر از استواي درون پيراهنت.
***
هر چه گفته بودم از دست رفت و پرپر شد.
به آساني يك باد از ياد رفتم.
آنچه ماند
دوري بود و فاصله
اقيانوس بود و آب
حسرت بود و دستي زير چانه از تفكر و غم.
***
هنوز هم مثل هميشه شب رو هستي
شب كه مي آيد، مي آيي.
يادت ستاره مي چيند
آسمان پر ستاره هم از دست فراري است.
***
من و پنجره و اين ديوار روبرو
آن پارك پر درخت بي برگ زمستاني
آن زمين بازي كودكان دبستاني
و رهگذراني كه به سايه ها سلام ميكنند
همه چشمان ِ تر ِ ترا به انتظار نشسته ايم.
***
شايد بيايي
شايد دوباره سرت را روي شانه هايم بگذاري
اما انتظار و اميد
اين دو يار قديمي
مثل شبنم روي ِ ژاله ها در صبحدم
كه با اشاره دستي محو مي شوند
هرگز از من جدا نمي شوند.
***
نميدانم چرا جاده ها به پايان نمي رسند
آيا تو هم به آنچه من نگاه مي كنم خيره گشتهاي
نشسته در كجاوهَ يادها
خيره به خاطرات
تصاوير مبهم يك فاجعه از جنس شلاق و كابل
جوخه هاي تفنگ در دست و كودكان يتيم
***
چقدر عاشق تو بودن لذتبخش است!
چرا همه چيز نيمه كاره است
داستان ِ مانده روي دستم
بي نتيجه و بي فصل آخر است
هر جا به صبح مي رسم
همه مي گويند:
«آسمان ِ اينجا آبي تر است»
اما،
آسمان بي رنگ ِ بي رنگ است.
چرا جدايي
چقدر فاصله
دلم بي قرار لحظه هايي است كه بانوي من زير لب ميخواند
از آفتاب ميگفت
از من
از رفاقت
از يكرنگی
از سفيدی برف
از سرمای زير صفر
از شکست سکوت
عاقبت زبانهای سرخ
سرهای سبز
از بهاري كه در راه است
از شهري كه ديوار ندارد
برج و بارو و زندان ندارد
دد و ديو و داروغه و گزمه و انفرادي ندارد
***
آسمان ابري
زمستان سرد و وهم انگيز
هوا هم،
بي هيچ شك و شبهه اي،
سرد است.
من عريان در هوا
بسته به چوب خيزران
در رقص و آوازم.
دل خوشي شبانه هاي مرا مي شود سحر باشي
و مي شود از اين نيز خوبتر باشي
تداوم من و دريا و آسمان با تو
هميشگيست، اگر هم تو رهگذر باشي
نيازمند تو ام، مثل زخم لب بسته
خوشاتر آنكه تو گاه گاه نيشتر باشي
ببين چه دل خوشي ساده اي همينم بس
كه ياد من به هر اندازه مختصر باشي 
:: عاشقانه ها
تو ماهم ميشوي آيا؟... شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا
تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا
شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم
تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا
پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني
كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا
شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم
تو اقيانوس موج آماج راهم مي شوي آيا
نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري
تو تصحيح تمام اشتباهم مي شوي آيا
اگر بي روز و بي تقويم ماندم من
به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا
براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري
براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا
شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد
تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا
صبور و ساده اي اما، عميق و ژرف، عشق من
براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا
پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را
به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا
تو شيرينتر از آن هستي كه شادابيت كم گردد
و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا؟؟؟؟؟؟
مي روم تا او زنده بماند عزيزم ماه هستي يا خورشيد؟
سلام به زندگي به عشق به سادگي
سلام به گرمي خورشيد
سلام به خورشيد درخشان و ماه تابان
امشب دلم خيلي تنگ شده براي او
خدا يا چقدر به وجود او نياز دارم و چقدر برايش دل تنگ هستم
عزيزم كاشكي حرفهايم را باور مي كردي و اشكهايم را با مژگانت از روي گونه هايم بر مي داشتي ولي افسوس كه من اينجا هستم و بايد تنها بگريم در خلوت و تنهائي.
قرار ما اين نبود قرار ما اين نبود كه بروي ............
قرار ما اين بود كه همديگر را تنها نگذاريم و با پاكي، صداقت و سادگي يكديگر را دوست بداريم ............
آري به يكديگر عشق بورزيم اما اين قانون هست، كه هميشه بايد دور بود و جدا شد. كاش مي توانستم اين قانون را تغيير دهم اما افسوس كه قدرت آنرا را ندارم و بايد به آن اعتراف كنم كه در مقابل آن به زانو درآمده ام.
دلم مي خواست كه عشق من و تو زميني نباشد، عزيزم چرا كه من از جنس زمين نيستم و خود نيز با تمام وجود اين را باور داري و تو اي نازنينم كه صادقانه به تو عشق واقعي را نشان دادم و خود نيز سوختم ولي تو از سوختن من روشنائي گرفتي عزيزم .........
خوشحالم كه وجود من براي تو روشنائي آورد اما نه گوئي تو از سوختن من زجر مي كشي.
عزيزم چه شده است باشد نمي سوزم، باشد آنگونه كه تو مي خواهي مي شوم خود را در نزد تو آرام نشان مي دهم اما در خلوت خود از دوري تو خواهم گريست و خواهم سوخت ......
باشد فقط دوستت خواهم داشت و براي اينكه فقط دوستت داشته باشم و عاشق فرشته اي چون تو نباشم بايد قسمتي از قلبم را با خود ببري چرا كه ديگر اين قسمت از قلبم به من تعلق ندارد مال توست عزيز دلم.
با خود ببر ولي قول بده كه هميشه مراقب او خواهي بود حالا ديگر تكه اي از قلبم كنده شده است و با خود برده اي پس حالا مي توانم دوست داشتن را جايگزين عشق جنون آميزي كه هميشه تو حرفش را مي زدي بكنم.
كاشكي مي شد امشب نسيمي مي شدم و در كنارش لحظه اي آرام مي گرفتم. كاشكي مي دانستم او نيز الان به من فكر مي كند يا نه؟
مي روم تا او زنده بماند.
دوست داشتن آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
آري دوستت دارم تو را مانند گلهاي بهاري دوست دارم
عشق جانسوز تو را با بي قراري دوست دارم
نغمه شاد تو را خوشتر ز آواز قناري
اي پرستوي ز بام من فراري دوست دارم
تا تو مي خندي به رويم با دو چشم مست وحشي
زندگي را با همه بي اعتباري دوست دارم
گريه با من الفت ديرينه دارد در غريبي
مرغ بارانم که دائم اشکباري دوست دارم
گر بپرسي دوستم داري هزاران سال ديگر
با زبان شعري گويم آري دوستت دارم
یک نفر یه روز میاد مثل اسم خودم اینو می دونم
می دونم که یک نفر یه روز میاد
می دونم که وقتی از راه برسه
هر چی که خوبه واسه منم می خواد
درا رو وا می کنم
پنجره ها رو می شکنم
مژده ی دیدنشو
تو کوچه ها جار می زنم
وقتی از راه برسه با بوسه ای
قفل این غمستون رو وا می کنه
منو به یه شهر دیگه می بره
با هوای تازه آشنا می کنه
توی این خونه ی دربسته
توی این صندوق سربسته
همه آرزوام گور می شه
میون دیوارای سنگی
میون این همه دلتنگی
شوق زندگی ازم دور می شه
یک نفر داره میاد
دیوارا رو ورداره
یک نفر داره میاد
زندگی رو میاره
تو اونی ، اون یک نفر
ای همه شب تن خسته
می تونی کلید باشی
واسه درای بسته
یک نفر یه روز میاد...
چشم انتظاري آه، چه شبها که سکوت فراق
از پشت پرده هاي سياه عيان مي شد
چشم ستاره شد و نور ماه
درهم شد و محو شد و نهان مي شد
گويي که آن سياه آسمان
نسيم مست با او در مدارا بود
هنوز آنشب نگاه خسته اي
ببام خانه هاي شهر پيدا بود
افق خاليست اما من پر از از ابرم
درختي در کنار راه مي رويد
در ان سوي چشم انتظاريها
درختي در کنارم راه مي پويد
امشب ستاره ها هم در من چکيده اند
امشب به سوي توست دست نيايشم
امشب به پارسايي تو دل نهاده ام
امشب صفاي عشقم و گرماي آتشم
نام تو بر لوح قلبم نقش بسته است
اين خاتم وجود من ارزاني تو باد
دانم اگر چه پيشکشي بي ارزش است
من عاشقم رفتن دليل نبودن نيست
در آسمان تو پرواز مي کنم
عصري غمگين و غروبي غمگين تر در پيش
من بيزار از خود و از کرده خويش
دل نامهربانم را به دوش
مي کشم تا آنسوي مرزهاي انزوا
پنهانش مي کنم.
تو باور نکن
اما
من عاشقم
رفتن دليل نبودن نيست
در غروب آسمان تو شايد
در شب خويش چگونه بي تو گم شوم ؟
تو را تا فردا تا سپيده با خود خواهم برد
با ياد تو و با عشق تو خواهم مرد
تو باور نکن اما من عاشقم ...
جونم..! اسمتو گذاشتم گل ترسيدم پژمرده شي
اسمتو گذاشتم خورشيد ترسيدم غروب کني
اسمتو گذاشتم جونم که اگه خدايي نکرده رفتي منم برم..
عاشقي هم دردي است!! سال ها مي گذرد
و من از پنجره بيداري
کوچه ياد تو را مي نگرم
مي پويم
و چنان آرامم
که کسي فکر نکرد
زير خاکستر آرامش من
چه هياهويي هست ...
عاشقي هم دردي است !!!
و من از لحظه ديدار تو ميدانستم
که به اين درد
شبي
خواهم مرد ...
مهربان! متشکرم... «تقديم به دوست عزيزم که نگاهش در تاريکي بيکسيهايم طلوع کرد»
تمام حرفهاي بي كسيم را به تو مي گويم
تمام راه را رفتم اما بيراهه بود
و من فكر كردم كه راه راسته
دوباره بر گشتم
مهربان! متشكرم كه مهرت را بر من افكندي تا در ميانه تاريكي ببينم كه در چاه افتاده ام...
متشكرم كه دستم را گرفتي تا از زمين بلند بشم
از بابت همه محبتات متشكرم
كمكم كن براي هميشه
كمكم كن تا ديگه بيراهه نرم
كمكم كن تا دستم تو دست هر كسي نذارم
براي هميشه
براي همه عمرم
دستهايم را بگير خورشيدسان
تا بمانم بر مدار
عشق من...
مرد رفت که يک گل ديگر را بشکند...

زن مانده بود که عشق را با تمام سختيهايش نگه دارد.
مرد رفت و او ماند... ماند که تنهايي را تجربه کند و به جاي عشق، اندوه سالها انتظار بر تن خستهاش به جا ماند.
اعتمادش را براي هميشه در يک صندوقچه بدون کليد مدفون کرد. ماند که در غوغاي چشمانش، مرگ عشق را باور کند.
مرد رفت که ثابت کند هيچ چيز در اين روزگار دوام ندارد حتي عشق.
رفت که بگويد مرد است و هيچ چيز برايش اهميت ندارد و از ياد برد که زن، نميتواند مثل مرد باشد.
زني که تمام خواستهاش از زندگي فقط صداقت بود، تمام زندگيش را بخاطر صداقت و يکدلي از دست داد.
زني که ديگر زن نبود... يک شاخه گل شکسته بود که ديگر در بهترين گلدانها هم راست نميشد.
و مرد رفت که يک گل ديگر را بشکند...
از آسمان زندگيم بيرون برو ...

باورم نميشد ولي حقيقت داشت... حقيقتي براي او تلخ ولي براي من شيرين.
ديروز بعد از آن روزهاي تاريک و غم آلود به سراغم آمده بود، با يک کاسه نوشدارو براي آرزوهاي مردهام...! انگار قلبش مثل من زخم خورده بود. اما نميدانم چرا حاضر نبود قصه دلش را تعريف کند. شايد از شکستن غرورش ميترسيد.
باورم نميشد آن شير سرکش اينقدر اهلي شده باشد. مثل گنجشک ترسيده بر خود ميلرزيد اما ديگر دلم برايش نميسوخت.
چرا رهايم کرده بود که حالا طلب بخشش کند. مگر روزهاي تباه شده جوانيم را ميتوانست به من بازگرداند؟ چرا دلم را شکسته بود که حالا بند بزند؟ مگر با يک جمله «حلالم کن» ميتوانستم از آن همه تحقير بگذرم؟
چه دلگير رهايم کرده بود و رفته بود. آسمان دور سرم ميچرخيد. زمين انگار زمين هميشگي نبود. روزها کسالت آور و دلتنگ شده بود. شوق زندگي را از دست داده بودم. اشک لحظهاي از چشمم جدا نميشد و با کشيدن هر نفس مرگ را تجربه ميکردم.
او نبود که شکستن مرا ببيند؛ اما من رفتن او را به چشم ديده بودم و آن اخبار زجرآور را دربارهاش شنيده بودم. حالا آمده بود که چه چيز را در قلبم زنده کند؟ عشق يا نفرت؟!
رفيق قديمي حالا که با جاي خالي تو خو گرفتهام از آسمان زندگيم بيرون برو و به رؤياهاي سياهت بپيوند و مرا در خلوت ترانههايم رها کن.
ليلايت را عاشقانه در آغوش بگير، من هم ديگر تنها نيستم، مجنوني دارم که جاي خالي تو را برايم پر کرده است.
من هنوز هم از جنس بارانم...

باشد سکوت کن... اينجا ديگر گوشي براي شنيدن دروغهاي تو نيست... اينجا همه مردم از عشق خسته شدهاند و صداي تو را دوست ندارند...
سکوت کن اما بدان اگر از باران بهره نبردي، باران مقصر نبود...
اگر تخته سنگي در زير شرشر باران ميشکند و مثل خاک گُل نميدهد تقصير باران چيست...؟ باران که در کوير و جنگل يکسان ميبارد حال اگر زمين کوير گل نميدهد، آيا او مقصر است؟ وقتي آدمها از بارش آن وحشت ميکنند و چتر روي سرشان ميگيرند، آيا بايد به لطافت قطرههايش شک کنيم؟؟!
چرا باران را هميشه از پشت پنجره نگاه ميکني؟ او که با همه گياهان مهربان است. اگر ميخواهي باعث رويش تو شود، کوير را رها کن و جنگل باش. سنگ نباش که از ضربه قطرههايش بشکني. عاشقانه دل به آواي باران بسپار تا بخشش و مهرباني را به تو هديه کند.
راستي من هنوز هم از جنس بارانم؛ اگر باور نداري چترت را ببند تا زير قطرات باران خيس شوي...!
خداحافظ مسافر...

قلبم سنگين است. ديگر نميخواهم کوله بار خاطراتت را به دوش بکشم. نميخواهم شب و روز به انتظار روز عذاب تو بنشينم. تصميم دارم تو را با تمام خوبيها و بديهايت فراموش کنم. خاطراتت را به خاک بسپارم تا همه باور کنند تو براي من مردهاي.
اين روزها شنيدهام کسي قلبت را شکسته است. ميدانم بخاطر قلب شکسته خودت از من حلاليت خواستي. ميدانم تصميم داري به سوي سرنوشت خود بروي و دستي را که از من دريغ کردي در دست ليلاي ديگري بگذاري.
ديگر برو. به سلامت مسافر. پشت سرت نه اشکي هست و نه آهي. اينجا کسي دلش براي تو تنگ نميشود. حيف از روزهاي خوش جوانيم که به دست تو سپرده بودم. قبول دارم که دستهاي پاييزي تو لايق جوانههاي بهاري قلبم نبود.
نميخواهم با يادآوري تو و خاطراتت لحظههايم را خراب کنم؛ زندگيم را در اين حالتي که هست دوست دارم... مخصوصاً در کنار دوست عزيزي که براي تاريکيهايم چراغ آورد و زخمهاي به جا مانده از خنجر تو را التيام بخشيد. خاطرات خوب و بد تو را براي هميشه به خاک ميسپارم و تو را به خدا...!
خداحافظ مسافر...
وجودت برايم عزيز است ...
فکر ميکردم چيزي از احساس نميفهمي. هميشه در رؤياهايم مسخرهات ميکردم. چشم ديدنت را نداشتم. شنيدن صدايت آزارم ميداد. دلم ميخواست از سر راهم کنار بروي. دوستت نداشتم.
وقتي از خنجر خيانت يک رفيق زخمي بودم و مثل يک گل خشک بيمصرف روي خاک باغچه افتاده بودم؛ اصلا فکر نميکردم تو به سراغم بيايي و مثل خورشيد با نوازش دستان گرمت، بدنم را زنده کني. فکر نميکردم که تو اين همه مهربان باشي که يک پرنده زخمي را آب و دانه بدهي. کاش تو را زودتر شناخته بودم که اين همه وقت دل به هر ناکسي نميسپردم. کاش زودتر تو را به تنهاييهاي خودم دعوت ميکردم.
دوست مهربان من! اين قلب من و اين روح سرگردان و تنهاي من! همه اش براي تو... بخاطر روزهايي که در رؤياهايم مسخرهات ميکردم، مرا ببخش. مرا ببخش که تو را نميشناختم.
دلم ميخواهد هر وقت هواي چشمانم ابري شد، روبرويم سبز شوي و دلداريم بدهي. دلم ميخواهد وقتي خيابانها شلوغ است دستم را بگيري تا در هياهوي رفت و آمد عابران گم نشوم.
دوست مهربان من! اين جملهها اگرچه قشنگ هستند ولي هيچوقت نميتوانند بگويند تو چقدر شبهاي مرا روشن کردي. وجودت برايم عزيز است، به زبان ساده ميگويم: «کسي برايم تو نميشود» 
نازنينم با تو سخن ميگويم ...
نازنينم با تو سخن ميگويم؛ تويي که در يک شب باراني، دستهاي آفت زده ام را بوسيدي و بر روي قلبت گذاشتي؛ خوب به ياد دارم که وجود يخ زدهام از آتش درونت گرم شد.
مهربانم! نگذار دلم برايت تنگ شود. حالا که مرا از هواي ابري تنهايي گرفتي و به خورشيد سپردي نگذار که دوباره دستهايم تنها شود.
وقتي به روزهاي گذشتهام برميگردم و به ياد روزي ميافتم که با تو فقط يک ديوار فاصله داشتم، حسرت ميخورم.
حسرت ميخورم از اينکه دستم در دست نامردي بود در اين سوي ديوار و تو در آن سوي ديوار با چشمان معصومت به ما نگاه ميکردي؛ اگر ميدانستم که آن قلب پاک تو هستي، از اتاق بيرون ميآمدم و در آغوش گرم تو پناه ميگرفتم.
اين روزها حلقه هاي اشکي که در چشمم متولد ميشود و به روي گونههايم مي افتد، حکايت از يک قلب شکستني دارد که ديگر ميترسم آن را به دست هر رهگذري بسپارم. نازنين! اگر ميتواني با يک قلب شيشهاي سر کني، با من بمان. گذشته دردناک مرا به حساب من نگذار، هر چه که بود تمام شد و تو ميداني که مقصر کسي غير از من بود.
ميخواهم دنياي کوچک احساسم را با تو تقسيم کنم. من هميشه از پشت پنجره اتاقم به جاده نگاه ميکنم و منتظر تو ميمانم. منتظر ميمانم يک روز قاصدک از تو برايم پيام بياورد و مي دانم که آن قاصدک هر چه جواب قشنگ است، برايم ميآورد. من به صداقت چشمانت ايمان دارم و به آغوش گرمت افتخار ميکنم.
با تو ميمانم... و بي صبرانه منتظر رويارويي با آن دنياي زيبايي هستم که آن را خوشبختي نام دادي و به من هديه کردي.
زندگي خيلي چيزها يادم داد... زندگي به من ياد داده که وقتي يک نفر را در لبه پرتگاه ميبينم، به جاي کمک به اون يک لگد بهش بزنم تا با افتادن در دره براي هميشه راحتش کنم. يادم داد که تا وقتي که ميتوانم از اطرافيانم بهره ببرم و آنها را براي منافع خودم بخواهم، اما همين که تاريخ مصرف هر کدام از آنها تمام شد با يه پوزخند از آنها خداحافظي کنم؛ زندگي يادم داد براي پيروزي فقط نبايد مراقب اين باشم که کلاهم را باد نبرد، بلکه بايد بجاي اينکه کلاه خودم را دودستي بچسبم سر مردم کلاه بذارم؛ و از دور به آنها بخندم.

زندگي يادم داد که اگر حق کسي را پايمال کردم اشکال ندارد، اما نبايد دعاي کميل شبهاي جمعه فراموشم شود و سينه زني و نوحه خواني براي امام حسين (ع) هم همينطور.
روزگار يادم داد که هوس را عشق بنامم و آن را به به صداقت پيشگان هديه کنم. يادم داد که هر کس که دوستم داشت و دست در دستم گذاشت به او عنوان «پيله» بدهم و تحقيرش کنم.
زندگي خيلي چيزها را يادم داد، ولي در عوض بهترين سالهاي جوانيم را از من گرفت. اي کاش جوانيم را به من پس مي داد و هيچ چيز يادم نمي داد. اي کاش قلب شيشه اي مرا سنگ نمي کرد که الان هزار تا قلب شيشه اي ديگر را به تمسخر بگيرم. اي کاش زندگي مي گذاشت که من بجاي گرگ، همان بره سفيد معصوم باقي بمانم... 
ميخواهم عاشق باشم و عاشق بمانم
من از بلنداي قله فراموش شدگان با شما سخن ميگويم. با من بگوييد عشق چه رنگي است؟ عشق را به من بياموزيد. دوست دارم بدانم اين واژهاي که کتابهاي قصه شما را پر کرده است، رازش در چيست؟
هان! اي مردم عصر يخي، ميگوييد که عشق از جنس بلور است. مثل دانههاي کريستال شفاف و زيباست. شايد منظور شما همان قطرههاي اشکي است که هنگام جدايي دو دوست بر گونههايشان جاري ميشود.
ميگفتيد عشق محکم و پايدار است. شايد از قلبهاي آهنيني سخن ميگوييد که امروزه همه جا پر شده است. قلبهاي محکمي که حتي ديگر صداي شکستنها را نميشنوند.
عشق را هميشه به آتش تشبيه ميکرديد، منظور شما گرماي جانبخش آتش در شبهاي تار زمستان بود، يا از شعلههاي حيله که خانمان عاشق را ميسوزاند ميگفتيد.
ميخواهم بدانم وقتي از عشق سخن ميگوييد اين نقابي که به چهرهتان ميزنيد براي چيست؟ شايد عشق از پشت اين نقاب زيباتر و دوست داشتني تر ميشود. کاش ميدانستم!! ابهام اين واژه را از ذهن من برداريد.
وقتي سخن ا زعشق به ميان ميآيد عکس يک قلب ميکشيد، اين همان قلبي است که روزهاي سخت جدايي بايد بشکند، يا منظور شما نزديکي دو دل است؟
من کتابهاي شما را خواندهام، داستانهاي قشنگي که از دلدادگي نوشتهايد اما ميخواهم بدانم وقتي از کتاب بيرون ميآيم، عشق را کجا بايد جستجو کنم. با من سخن بگوييد، عشق کجاست؟ و چگونه است؟
ميخواهم عاشق باشم و عاشق بمانم.
بيا و پارههاي دلم را از زمين سرد بردار...
وقتي هواي خانه از مه و شبنم پر ميشود، حضور لطيف دستهاي تو را بر شانههاي خستهام حس ميكنم. چقدر اين روزها گرگهاي گرسنه از پشت پنجره اتاقم «او او» ميكشند و من وقتي تو را كم دارم، هميشه بخاطر تنهاييهايم، خودم را در اتاق كوچك خاطراتم حبس مي كنم تا گرگهاي گرسنه مرا مثل برهاي تنها ندرند.
دوست داشتم ميآمدي و دست مرا ميگرفتي آنوقت با افتخار ميان گله گرگها ميرفتم و ميگفتم...
نه... نه... اشتباه ميكنم آن وقت ديگر گرگي نميماند. تو كه بيايي همه جا پر از نور و روشني ميشود. تو كه بيايي ميتواني زخمهاي قلبم را پانسمان كني. تو كه بيايي از روزهاي دوريت و از دردهايي كه كشيدم برايت ميگويم. از يك رفيق نيمه راه كه با بيرحمي از پشت به من خنجر زد و پشت سرم خنديد.
اكنون هم اگر زندهام بخاطر انتظار آمدن توست؛ وگرنه مدتهاست كه كار من در اين جهان خاكستري به پايان رسيده است. بيا و بنشين كنارم تا با تو آرام سخن بگويم... بيا و پارههاي دلم را از زمين سرد بردار. بيا تا به احترام تو همه ذرات وجودم به پا خيزد
دوست داشتن حرف كمي نيست..

ميدانم دوست داشتن چه حسي است. پيشترها وقتي آن را تجربه كرده بودم ميديدم كه چه شعلهاي از قلبم زبانه ميكشيد. وقتي كه نغمه عشق را سر دادم و آن اسب سركش از كنارم گذشت و رفت، فهميدم كه تنهايي چه حسي است. من ماهها و سالها با تنهايي خو كرده بودم. اكنون نميخواهم خودم هم بذر تنهايي و بي وفايي بكارم.
بخاطر تو نيست كه با تو ميمانم، بخاطر عشق است. بخاطر گرماي خورشيدي كه در قلبت داري. بخاطر نگاهي كه هر روز صبح مثل يك قبله مرا ستايش ميكند. بخاطر اينكه آسايش من براي تو از هر چيزي مهمتر است.
اينهايي كه ميگويم حرف كمي نيستند؛ اينهايي كه ميگويم فقط كلمه نيستند. اينها اوج احساس يك مرد است كه تو همه را به من هديه كردي.
من بخاطر تو نماندهام، به احترام قلبي كه دوستت دارم را زمزمه كرد، ماندهام. هرچند كه تو در نظر من يك انسان معمولي هستي اما من بخاطر لبهايي كه مرا فرشته ميخوانَد و بخاطر دستهايي كه در سرماي زمستان وجودم را گرما ميبخشد ميمانم.
دوست داشتن حرف كمي نيست كه بتوانم ساده از آن بگذرم. اگرچه اين روزها اين واژه مقدس بازيچه زبان مردم شده است اما هنوز هم براي من ارزشمند و ناب است. من بخاطر تقدس اين واژه با تو ميمانم... دوست داشتن حرف كمي نيست